نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۳ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

از غم خال لب تو گوشه نشینم

فارغ از ابنای ملک روی زمینم

تا تو گذر میکنی بگوشه‌نشینان

فخر همین بس مرا که گوشه‌نشینم

کوی توام به بود ز جنت فردا

زانکه من‌ امروز در بهشت برینم

تا بمن ای شوخ زلف و رخ بنمودی

بی‌خبر از شرح کفر و غصهٔ دینم

شکری افشان که در وجود دهانت

من متحیر میان شک و یقینم

دل بغمت بستم و ز غیر تو رستم

شادیم این بس که با غم تو قرینم

ملک سلیمان نخواهم و حشم او

تا نکند اهرمن طمع به نگینم

همچو صغیرم غلام شاه ولایت

داغ غلامی اوست نقش جبینم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و غم ناشی از آن سخن می‌گوید. او در گوشه‌ای نشسته و از دنیا و دیگران بی‌خبر است، فقط به یاد معشوق خود زندگی می‌کند. حضور معشوق برای او بهشت واقعی است و او از عشق و زیبایی‌های او شادمان است، حتی اگر غم و مشکلاتی در زندگی‌اش باشد. شاعر از نعمت عشق و ارتباط با معشوق سخن می‌گوید و آرزوهای دنیوی مانند سلطنت و ثروت را نادیده می‌گیرد؛ زیرا تنها چیز مهم برای او عشق و تعلق به معشوق است. تمامی احساسات و افکارش حول محور محبت به معشوق می‌چرخد و او را تنها نجات‌دهنده و خوشبختی خود می‌داند.