نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۴ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

شبی که زلف تو ای نازنین فتاد بدستم

ز کاینات بریدم دل و بموی تو بستم

بجز تو روی ارادت بهیچ سوی ندارم

که خاستم ز سر عالمی و با تو نشستم

مرادم اول و آخر توئی و روی تو باشد

چراغ شام ابد آفتاب صبح الستم

تو را ستایم و بس هر که را که من بستایم

تو را پرستم و بس هر چه را که من به پرستم

دهانت از عدم و از وجود برده برونم

نه آگهی دگر از نیست باشد و نه ز هستم

چنان ز گردش چشمت شدم ز دست که مستان

کشند دوش بدوش و برند دست بدستم

مرا ز عشق تو ای مایهٔ‌ امید همین بس

که در کمند تو از قید هر دو کون برستم

بصد طلسم فتادم براه عشق و لیکن

بیمن نام علی آن طلسم‌ها بشکستم

بغیر باده گساران بزم ساقی کوثر

کسی صغیر نداند که من ز جام که مستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و وابستگی عمیق خود به محبوبش اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که زمانی که موی محبوب به دستش افتاد، از دنیا و کائنات بریده و تمام توجهش به محبوب متمرکز شده است. او تأکید می‌کند که هیچ ارادتی جز به روی محبوب ندارد و هدف اصلی‌اش در زندگی عشق به اوست. شاعر عشقش را چنان عمیق می‌داند که حتی در غیاب محبوبش نیز بی‌خبر از وجود و عدم خود می‌شود. او به حال مستیش اشاره می‌کند و می‌گوید که با عشق به محبوب از قید و بندهای زندگی آزاد شده است. شاعر همچنین به نام علی به عنوان قوتی برای شکستن طلسم‌های عشق اشاره می‌کند و در نهایت به بزم و شادی عشق و اثرات آن بر وجودش پرداخته است.