شمارهٔ ۳۵ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رفت اختیار ما به نگاهی ز دست ما
افتاد در کف دل دلبر پرست ما
آنجا که یار بر سر ناز و تکبر است
جز عجز و مسکنت چه برآید ز دست ما
تا بی دریغ از سر جان برنخواستیم
کی دست داد در بر جانان نشست ما
هستیم و نیستیم عجب طرفه حالتیست
نی نیستی ماست مسلم نه هست ما
ما عرشی و بفرش گرفتار رنگ و بوی
بنگر مقام عالی و آمال پست ما
تا نشکنیم خود نشود کار ما درست
پنهان بود درستی ما در شکست ما
نازم بآنکه بر دل ما وانمود کرد
کیفیت تعهد روز الست ما
ساقی بیار آن می جان پروری کز آن
ما مست حق شویم و جهان جمله مست ما
گر پای بست عشق شود جان ما صغیر
ذرات ممکنات شود پای بست ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالاتی از عشق و وابستگی به معشوق میپردازد. شاعر به عجز و ناتوانی خود در برابر زیبایی و ناز معشوق اشاره میکند و میگوید که در این وضعیت، اختیارش از دستش رفته است. او بر این نکته تأکید میکند که همزمان هم هست و هم نیست و این حالت پارادوکسیکال وجودش را توصیف میکند. شاعر همچنین به چگونگی رسیدن به حقیقت و درست بودن از طریق شکست در Ego و خودپرستی اشاره میکند. در نهایت، از ساقی میخواهد که می جانپرور بیاورد تا همگان تحت تأثیر عشق الهی قرار گیرند و به شهر عشق بپیوندند.