شمارهٔ ۳۶۳ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خبرم نیست ز سر تا شده سودائی تو
در برم گمشده دل تا شده شیدائی تو
دمت ای پیر مرا زنده جاویدنمود
جان فدای تو و انفاس مسیحائی تو
آنچه از موسی و از طور شنیدم دیدم
همه را از تو و از سینهٔ سینائی تو
گوهری کز پی آن گرد جهان میگشتم
یافتم عاقبت اندر دل دریائی تو
تو ز مولائی خود بندگی من بپذیر
که من از جان شدهام بنده مولائی تو
ناتوانم من سودازده ای خضر طریق
دست جان من و دامان توانائی تو
چه دهم شرح غم خویش که سر دل من
همه مکشوف بود در بر دانائی تو
سرمه چشم نما خاک ره پیر صغیر
تا کند خرق حجب قوه بینائی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از عشق و اشتیاق خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او از حالت بیخبری و دلگشتگی خود میگوید و از شیداییاش در عشق معشوق مینویسد. همچنین او به قدرت و روحانیت معشوق اشاره میکند و خود را بندهی او میداند. شاعر در جستجوی حقیقت و گوهری ارزشمند، معشوق را به عنوان منبع همه آنچه جستجو کرده، میبیند. در نهایت، او از ناتوانی خود در بیان غمش میگوید و امیدوار است که معشوق با عطوفت و داناییاش پرده از مشکلات او بردارد.