شمارهٔ ۳۷۴ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای یار بکس وفا نکرده
جز جور و جفا بما نکرده
ای درد درون دردمندان
دانسته و اعتنا نکرده
صد درد که آمد و رفتی
درد دل ما دوا نکرده
گفتی که وفا کنی پس از جور
ترسم نکنی خدا نکرده
من کیستم آن بلاکش عشق
اندیشه ز ابتلا نکرده
بر من نگذشته است تا حال
روزی و شبی دعا نکرده
یا رب چه کنم دگر ندارم
تیری ز کمان رها نکرده
بختم که بود بخواب با من
غیریست خود آشنا نکرده
بیدار شود دگر کجا کی
این خفتهٔ دیده وانکرده
رفتند از این دیار یاران
رو هیچ سوی قفا نکرده
مانند صغیر از زمانه
کام دل خود روا نکرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از ناله و غم عاشقانه سخن میگوید. شاعر که دلی شکسته و دردی عمیق دارد، از وفای یاری که به او جفا کرده، شکایت میکند. او از دردهای نسخ نشدنی و بیپاسخی یار خود میگوید و احساس تنهایی و بیکسی میکند. در این حال، او امیدی به بهبودی ندارد و دعاهایی که کرده، بینتیجه ماندهاند. در نهایت، شاعر به سرنوشت تلخ خود اشاره میکند و از نداشتن یاری وفادار در این دنیای بیرحم lament میکند.