نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۷۵ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ای دلارام که اندر دل ما‌ آمده‌ای

اندر این خانه ندانم ز کجا‌ آمده‌ای

به به ای گنج گرانمایه در این ویرانه

جای کس جز تو نباشد چه به جا آمده‌ای

ما کجا دولت وصل تو کجا پندارم

راه گم کرده و در خانهٔ ما‌ آمده‌ای

جان نثار رهت ای خسرو خوبان که ز لطف

بهر پرسیدن احوال گدا‌ آمده‌ای

چه جفاها که ز هجران تو دیدم صد شکر

که کنون بر سرم از راه وفا آمده‌ای

به از این برگ و نوایی نشناسم که ز مهر

به سراغ من بی‌برگ و نوا آمده‌ای

من نه خود در خم چوگان غمت گو شده‌ام

تو به دنبال من بی‌سر و پا آمده‌ای

گر نخواهی که چو من بوسه زنی بر لب او

به لب ای جان من خسته چرا آمده‌ای

گل‌رخی گر نربوده است قرار از تو صغیر

همچو بلبل ز چه در شور و نوا آمده‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوقه‌ای به نام دلارام می‌پردازد که به قلب او راه پیدا کرده و او را غرق در عشق و احساسات کرده است. او از ورود معشوقه‌اش به خانه‌اش شگفت‌زده است و او را گنجی ارزشمند می‌داند که بر ویرانه‌های زندگی‌اش ظاهر شده است. شاعر به غم و دوری از معشوق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه در نبود او رنج کشیده است. در نهایت، او از معشوق می‌خواهد که به خاطر او به خانه‌اش آمده و زندگی‌اش را پر از عشق و زیبایی کند. این شعر احساس عمیق دوستی و محبت را به تصویر می‌کشد.