شمارهٔ ۳۸۶ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیک خرام دل از من تو دلربا بردی
شکسته کاسهٔ درویش را کجا بردی
بچهره از جریان ای سرشگ افتادی
به پیش خلق چرا آبروی ما بردی
بگو به آنکه دل و دین بعشقبازی داد
بخود بناز که خوش پی بمدعا بردی
بغیر شرک چه داری بدست ای زاهد
از آن نتیجه که یک عمر در ریا بردی
بهم شکستیم ای روزگار زیر سپهر
گرسنه بودی و گندم بآسیا بردی
کجائی ای دل خرسند در تمام جهان
توئی که گوی ز سیمرغ و کیمیا بردی
صغیر بار بمنزل تو را رسید آندم
که رخت خویش به سرمنزل رضا بردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوب و دنیای اطرافش میپردازد. شاعر از عشق و دلشکستگی خود سخن میگوید و از محبوبی که دل و دینش را به عشق باخت، یاد میکند. او به زاهدان و ریاکاران انتقاد میکند و میپرسد چه نتیجهای از زندگی در ریا به دست آوردهاند. همچنین، به روزگار و سختیهای زندگی اشاره کرده و از گمشده خود، دل خرسند، یاد میکند که به دنبال آن است. در نهایت، شاعر اشاره میکند که کسی از سفر به منزل حضرت رضا برگشته و حال او را به اطلاع او رسانده است. این شعر در مجموع بیانگر تنهایی، عشق و تفکرات شاعر درباره زندگی و دنیای پیرامونش است.