شمارهٔ ۳۸۷ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جان بتنگ آمدم از غصهٔ بی همنفسی
آخر ای همنفس از چیست بدادم نرسی
جمع خلقی بتماشای من انگشت گزان
تو نپرسی که بدین حال پریشان چه کسی
حال آن خستهٔ واماندهٔ افتاده ز پای
تو چه دانی که بصد ناز سوار فرسی
باختم دل بنظر بازی و غافل بودم
که بدین روز کشد عاقبت بوالهوسی
در هوایی که ز پرواز بماند جبریل
بچه منظور رسم من ز عروج مگسی
در محیطی که شود فلک فلک طوفانی
کی در از قعر بدامان کند این خوی خسی
گر بمنزل نرسیدی تو صغیر اینت بس
که در این قافله نالان همه دم چون جرسی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
اشعار بیانگر غم و تنهایی speaker است که به دلیل فقدان همدمی، دچار افسردگی شده است. او در میان جمعیتی که به تماشای حال پریشانش نشستهاند، احساس بیکسی میکند. وی به عواقب ناز و بازیهای دل باختگی خود اشاره کرده و میگوید که چگونه زندگیاش به این وضعیت دچار شده است. همچنین از مشکلاتی که در مسیرش وجود دارد و در مظلومیت و ناامیدیاش سخن میگوید. او به وضعیت ناامیدکنندهاش و احساسی از سرگردانی و تلخی زندگی اشاره دارد. در نهایت، او ناامید است که به کسی برسد و در این قافله بیصدای نالهها، به تنهایی به سر میبرد.