شمارهٔ ۳۹۶ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نیست بازار جهانرا به از این سودایی
که دهی جان پی هم صحبتی دانایی
دوش پروانه چنین گفت به پیرامن شمع
سوزم اندر طلب صحبت روشن رایی
بایدت خون جگر خورد بیاد لب یار
نیست در خوان محبت به از این حلوایی
رفرف عشق بنازم که برد عاشق را
تا بجایی که نباشد دگر آنجا جایی
پای لرزان دل حیران ره پر چه شب تار
دست گیرد مگر از کور دلان بینایی
راستی کجروی چرخ فزون گشت کجاست
دست اختر شکنی پای فلک فرسایی
دست بیداد جهان ساخته ویران باید
پا گذارد بمیان عدل جهان آرایی
شادمان باش صغیرا که خدیوی عادل
باز طرح افکند از عدل و عطا دنیایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی از ارزش گفتگو و ارتباط با افراد دانا و فرهیخته صحبت میکند. شاعر با استفاده از نماد پروانه و شمع، به فضیلت عشق و دوستی اشاره میکند و نشان میدهد که در جستجوی محبت و رفاقت واقعی، باید از درد و رنجی که عشق به همراه دارد، گذشت. او بیان میکند که دنیای پر از مشکلات و ناعدالتیهاست و تنها چیزی که در این جهان ارزشمند است، پیوندهایی است که بر اساس عدالت و محبت ساخته میشوند. در نهایت، شاعر به آیندهای امیدوارانه اشاره میکند که در آن عدالت و بخشش وجود دارد.