شمارهٔ ۴۰۴ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
داد از دست تو کاینسان دلربائی میکنی
چوندل از کف میربائی بیوفائی میکنی
کی کند بیگانه با بیگانه در بیگانگی
آنچه با هر آشنا در آشنائی میکنی
هر چه من از درد عشقت میشوم کاهیده تر
حسن خود را دمبدم رونق فزائی میکنی
در نمی آید بچشمم جز تو هر سو بنگرم
بسکه هر جا پیش چشمم خودنمائی میکنی
شدمس رخسارهام در بوته عشق تو زر
مرحبا ای عشق در من کیمیائی میکنی
شانه را بر گو مبادت خالی از کف زلف یار
خوش ز کار عاشقان مشکل گشائی میکنی
عمر بگذشت ونبردم ره بدان قد بلند
تا بکی ای بخت کوته نارسائی میکنی
ناله ات ای نی بسی با نالهٔ من آشناست
همچو من گویا تو هم شرح جدائی میکنی
هر درستی را چو میباشد شکستی در قفا
ای شکسته چند فکر مومیائی میکنی
خانهٔ شه یافتی دلرا مگر کاینسان صغیر
بر در این آستان دایم گدایی میکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد و حسرت عشق و جدایی است. شاعر از رفتار دلربا و فریبنده معشوق شکایت میکند و میگوید که هر چقدر به خاطر عشقش رنج میکشد، معشوق همچنان بر زیباییاش میافزاید. شاعر در احساس تنهایی و نبود عشق، خود را گم کرده و میگوید که فقط beauty معشوق در نظرش است. او همچنین به بیتوجهی بخت و غم جدایی از معشوق میپردازد و از معشوق میخواهد که در قلبش جایگاهی واقعی بیابد و دیگر او را در اضطراب و گدایی رها نکند.