شمارهٔ ۴۰۷ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
تا زدهام خویش به دیوانگی
یافتهام راه به فرزانگی
کی رسدم سلسله از زلف یار
گر نزنم خویش به دیوانگی
ریزد اگر خون من آن آشنا
به که دهد نسبت بیگانگی
آه که صیاد مرا در قفس
کشت ز بی آبی و بی دانگی
دام تعلق گسل و چون صبا
ساز جهان خانه به بیخانگی
کام بری گر بگذاری صغیر
کام به عشق از سر مردانگی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دیوانگی و عشق سخن میگوید و به جستجوی راهی برای رسیدن به فرزانگی و شناخت احساسات عمیق میپردازد. او نگران این است که با دیوانگی خود نتواند به زلف یار دست یابد و بیان میکند که حتی اگر خونش ریخته شود، بهتر است به نسبت بیگانگی دچار نشود. همچنین، او از قفس و محدودیتی که عشق برایش ایجاد کرده، گلایه دارد و احساس تنهایی و بیخانگی را توصیف میکند. در نهایت، شاعر به اهمیت عشق و مردانگی اشاره کرده و میگوید که رسیدن به کام عشق واقعی، مستلزم شجاعت و فداکاری است.