نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۶ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دمی که پرده ز رخسار خود براندازی

ز روی خود مه و خورشید را خجل‌سازی

بپردهٔی و دل از کف بری چه خواهی کرد

دمی که پرده ز رخسار خود براندازی

نه خون دل خورم‌ام روز با خیال لبت

که سالهاست که با جان خود کنم بازی

ز بند بند من آید نوا که در چنگت

فتاده‌ام چو نی و از لبم تو ننوازی

زمانه نسبت قد تو را چو داد بسرو

برای سرو شد این مایهٔ سرافرازی

بناز بر همه عالم که با چنین صورت

رواست هر قدر ای نازنین بخود نازی

هوای وصل تو چون در سر صغیر افتاد

بسوخت بال و پرش زین بلند پروازی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذبه معشوق خود اشاره می‌کند و از احوالات عشق و دلسوختگی خود می‌گوید. وقتی معشوق پرده‌اش را کنار می‌زند، خورشید و ماه هم از زیبایی او شرمنده می‌شوند. شاعر از اندوه و آرزوهای خود برای وصال معشوق صحبت کرده و می‌گوید که سال‌هاست با خیال او زندگی کرده است. او در نهایت به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که بر زیبایی خود بنازد و به عشق و خویش ناز کند. در مجموع، این شعر تجلی عشق عمیق و زیبایی معشوق است.