نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۷ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

چوبدید خویشتن را همه حسن و دلربائی

به هزار رنگ پوشید لباس خودنمائی

بنمود خویشتن را بخود و ز فرط خوبی

دل خود ربود از کف بنگر بدلربائی

عجب از کمند زلفش که برای عالمی شد

همه رشتهٔ اسیری همه دام مبتلائی

به ازل چو دانهٔ خال نمود تا قیامت

همه مرغهای دل شد به هوای آن هوائی

گرهی نمیشود باز ز کار خلق عالم

اگر او ز زلف پرچین نکند گره‌گشائی

بحقیقت ار ببینی ره بردن دلست این

که بهرکسی گشوده است دری ز آشنائی

نفسی ز غم رهائی نبود برای عاشق

که به گاه وصل هم دل تپد از غم جدایی

چو گدای درگه عشق بود صغیر شاید

به شهنشهان اگر فخر کند از این گدائی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و دلربایی معشوق اشاره می‌کند و آن را به عنوان عاملی برای جذب و اسارت دل‌های عاشقان توصیف می‌کند. او می‌گوید که زیبایی معشوق به حدی است که نه تنها خود او را زینت می‌کند، بلکه دل‌های بسیاری را نیز به خود جلب می‌کند. شاعر از زلف معشوق به عنوان کمند یا دام عشق یاد می‌کند که همه را اسیر زیبایی‌هایش می‌سازد. او همچنین اشاره می‌کند که عشق و دل‌باختگی نمی‌توانند از غم جدایی رهایی یابند، و حتی در لحظات وصال، دل هنوز از جدایی می‌لرزد. در انتها، شاعر خود را به عنوان گدایی درگاه عشق معرفی می‌کند که بر این گدایی خود نیز افتخار می‌کند.