شمارهٔ ۶۱ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
نتوان به مثل گفتن خورشید درخشانت
زیرا که بود شمعی خورشید در ایوانت
گفتی کشمت در خون بشتاب که میترسم
اغیار کنند ایجان از گفته پشیمانت
صد سنک جفا هر دم گردون زندش بر سر
آنرا که بود شوری از بستهٔ خندانت
خواهی شب مشتاقان گردد همه صبح ایمه
در اول شب بگشا از مهر گریبانت
ای وصل ترا دایم دل مایل و جان شایق
باز آی که مشتاقان مردند ز هجرانت
هر لحظه کنی از نو شادم بغمی آیا
گشتم به چه خدمت من شایستهٔ احسانت
الا که بیاویزد در زلف تو دل ور نه
بیرون نتواند شد از چاه زنخدانت
از تیغ جدا سازی گر بند ز بندم را
من همچو قلم دارم سر در خط فرمانت
خواهی اگر آگاهی از حال صغیر ایجان
کن موی به مو تحقیق از زلف پریشانت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و درد جدایی میپردازد. شاعر از زیباییهای معشوقهاش و درخشش او سخن میگوید و آن را با خورشید مقایسه میکند. او از درد و رنجی که به خاطر جدایی و بیمحلی معشوقهاش تحمل میکند، مینالد و از او میخواهد که به عشق و شوق عاشقان پاسخ دهد. همچنین، شاعر به طور نمادین از مواردی چون زلف و تیغ برای بیان محبت و وابستگی به معشوق استفاده میکند. در نهایت، او از معشوق میخواهد تا به او برگردد و از زخمهای ناشی از جدایی کاملاً آگاه شود.