نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

ز بسکه دیر شد ای دوست انتهای فراقت

برفت از نظرم روز ابتدای فراقت

همین نه من بفراق تو مبتلا شدم و بس

به هر که می نگرم هست مبتلای فراقت

مگر بشر بت وصلم کنی علاج که دیگر

به هیچ به نشود درد بیدوای فراقت

دل حزین نشود هیچگه زیاد تو خالی

انیس جان نبود هیچکس سوای فراقت

کنار من که فراقت نشسته جای تو خواهم

شود دمی که نشینی تو باز جای فراقت

ز من جدا نشود لحظه فراق و چه خوش بود

اگر وفای تو هم بود چون وفای فراقت

فراق هم بفراق تو مبتلاست نداند

صغیر با که دهد شرح ماجرای فراقت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل از احساس عمیق حسرت و غم ناشی از جدایی از محبوب سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که زمان جدایی به قدری طولانی شده که انگار روزهای ابتدایی جدایی از یادش رفته و تنها دردی که دارد همین فراق است. او از دیگران نیز می‌گوید که همگی از درد جدایی رنج می‌برند و هیچ‌کس جز محبوب نمی‌تواند دلداری‌اش دهد. دلش نسبت به فقدان محبوب خالی است و از فراقت او بسیار رنج می‌برد. همچنین، او آرزو دارد که لحظه‌ای دوباره محبوب را در کنار خود داشته باشد، چرا که هر لحظه جدایی برایش سخت و غیرقابل تحمل است. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که حتی فراق نیز خود به نوعی دچار درد جدایی است و نمی‌داند چطور درباره این احساسات صحبت کند.