شمارهٔ ۶۷ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غم چندی بدل زار بغم مدغم ماست
ساقیا باده بیاور که دوای غم ماست
خم زلف تو مگر جای غریبان باشد
که در آن حلقه قرار دل بی همدم ماست
گر نیی کعبه چرا دل چو حجر داری سخت
ای که کوی تو منی و دهنت زمزم ماست
گفتمش زلزله شهر خطا بهر چه بود
گفت از جنبش گیسوی خم اندر خم ماست
راز ما باد صبا برد بهر شهر و دیار
ما در این فکر که این بی سر و پا محرم ماست
با نسیم سحری قصه کن آغاز صغیر
قاصد خوشخبر و پیک نکومقدم ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و اندوهی که در دل دارد سخن میگوید و با اشاره به ساقی از او میخواهد که باده بیاورد تا تسکینی بر غمهایش باشد. او به زلف معشوق اشاره میکند و میگوید که آیا این زیبایی فقط برای غریبههاست، در حالی که دل او در این زیبایی گم شده است. همچنین، به سختی دل اشاره میکند که اگر معشوق در کنار او نیست، چرا دلش به شدت احساس عذاب میکند. در ادامه، شاعر از زلزله شهر و جنبش گیسوی معشوق سخن میگوید و به راز خود با باد صبا اشاره میکند که این راز را به دیگران منتقل میکند. در نهایت، او از نسیم صبحگاه خواستار آن است که بخشی از قصه عشقش را با معشوق بازگو کند. این شعر به طور کلی حاکی از عشق، غم، و اندوه شاعر نسبت به معشوقش است.