شمارهٔ ۷ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
هر گه بیفشانی به رخ زلف سیاه خویش را
مانند شب سازی سیه روز من دلریش را
خویشان دهندم پند و من بیگانه ام ز ایشان بلی
عشق تو هر جا پا نهد بیگانه سازد خویش را
شاهان عالم را بود گاهی نظر سوی گدا
ای خسرو خوبان ببین یک ره من درویش را
بی شک ببازد دین و دل زنار بندد بر میان
زاهد ببیند گر چو من آن زلف کافر کیش را
نوش است وصل آن صنم نیش است طعن بیخبر
خواهی اگر آن نوش را آماده شو این نیش را
جز یار کو جز یار کو عاشق شو و او را ببین
ای فلسفی یک سو بنه این عقل دوراندیش را
آن اصل هر بیش و کمت خواهی درآید در نظر
بیرون کن از دل ای صغیر آمال کم یا بیش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد و رنج ناشی از عشق میپردازد. شاعر در آن احساس میکند که عشقی که به آن گرفتار شده، باعث بیگانگیاش با خود و دیگران شده است. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی افراد بزرگ و قدرتمند نیز میتوانند به سوی دلِ یک درویش که عاشق است، توجه کنند. همچنین، شاعر میگوید که اگر کسی به زیباییهای عشق علاقهمند است، باید آمادگی تحمل درد و تلخیهای آن را هم داشته باشد. او در نهایت به این نتیجه میرسد که جز عشق و معشوق، هیچ چیز دیگری ارزش دیدن و دنبال کردن را ندارد و از عقل دوراندیش هم فاصله میگیرد تا فقط به احساسات عشقش بپردازد.