نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۳ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

ای به فدای تو من و هر چه هست

وی تو حقیقت بت و من بت پرست

دیگرم از غم نفسی هست نیست

از منت ای جان خبری نیست هست

خار بیابان جنون نی همین

پای ز مجنون دل آزرده خست

هر سر خاری که بپایش خلید

در دل و در دیدهٔ لیلی شکست

ماه فلک پیش رخت منفعل

سرو چمن در بر بالات پست

داشت ز غم دل سر دیوانگی

زلف تواش پای بزنجیر بست

در ره عشق تو فتادم ز پای

آه نگیری گرم ای دوست دست

در خم زلف تو مرا حال دل

هست همان حالت ماهی بشست

یافت چه خوش حاصل ایام عمر

آن که شبی با تو به خلوت نشست

تا ابد از عشق تو نالد صغیر

دیده رخت را چو به صبح الست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساس عمیق عاشقانه‌ای را بیان می‌کند. شاعر به پرستش معشوق خود می‌پردازد و او را حقیقت و زیبایی می‌داند. او از غم و درد جدایی صحبت می‌کند و احساس می‌کند که به خاطر عشق به معشوقش، هر چیزی برایش بی‌اهمیت شده است. شاعر به زیبایی معشوق و تأثیر خیالاتش بر قلب و دل اشاره می‌کند و از سختی‌های عشق و دلبستگی می‌نالد. در نهایت، او به یادگاری از لحظات شیرین با معشوق اشاره دارد که تا ابد در دلش باقی خواهد ماند.