نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۶ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

لب تو ریخت چنان آبروی آب حیات

که رخت خویش ز خجلت کشید در ظلمات

من و گذشتن از چون تو دلبری حاشا

تو و نشستن با عاشقی چو من هیهات

نه من وفات ندیدم که همچو من بسیار

بیافتند وفات و نیافتند وفات

بسیر دادن جان آئیم بسر ورنه

گر از وفات بود آئی از چه وقت وفات

زنند عشق پس از مرگ هم خلاصی نیست

گمان مبر دهدت مرگ از این کمند نجات

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت لب معشوق اشاره می‌کند که به قدری تاثیرگذار است که حتی آب حیات نیز در برابر آن بی‌رنگ می‌شود. او از احساس خجلت و ناتوانی خود صحبت می‌کند و می‌گوید که نه تنها خود او قادر به فراموش کردن زیبایی و عشق معشوق نیست، بلکه این عشق حتی پس از مرگ نیز ادامه دارد و هیچ‌کس نمی‌تواند از آن رهایی یابد. به طور کلی، شعر بر پیوند عمیق عشق و زیبایی تمرکز دارد و نشان می‌دهد که عشق واقعی بخش جدایی‌ناپذیر از زندگی و حتی مرگ است.