شمارهٔ ۹ صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
از آن ندیده کسی آفتاب روی تو را
که پرده گشته تجلی رخ نکوی تو را
توان گذشت ز هر آرزو ولی هرگز
ز دل بدر نتوان کرد آرزوی تو را
کسی که نیست اسیر تو کو که من به جهان
به گردن همه بینم کمند موی تو را
مراد رهرو دیر و کنشت و کعبه توئی
که جمله در طلب افتاده اند کوی تو را
کجا به غیر دهد فتنه جهان نسبت
کسی که دیده چو من چشم فتنه جوی ترا
سواد چین و ختا را دهم به شکرانه
به چنگ آرم اگر زلف مشگبوی ترا
چنان که بلبل شوریده وصف گل گوید
صغیر ورد زبان کرده گفتگوی ترا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و جذابیت یک معشوق است. شاعر میگوید هیچکس به زیبایی و نور چهره محبوبش نمیتواند پی ببرد و او هرچند میتواند از آرزوها بگذرد، اما هرگز نمیتواند آرزوی محبوبش را از دل بیرون کند. او به عشق و تسلط محبوب بر دلها اشاره میکند و میگوید که همه در جستجوی او هستند. شاعر همچنین بیان میکند که اگرچه دنیا پر از فتنه است، اما کسی نمیتواند مانند او زیبایی معشوق را ببیند. او از زیباییهای محبوبش به عنوان دلیل شکرگزاری یاد میکند و در نهایت به وصف شور و شوقی میپردازد که او و دیگران به خاطر محبوب دارند.