نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹ صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

شرح حال من و زلف تو که در گلشن گفت

که چو حال من و چون زلف تو سنبل آشفت

دوش کردی چو به آهم تو تبسم گفتم

مژده ایدل که بباد سحری غنچه شگفت

باختم جان بتو ای ابروز جانان و هنوز

می ندانم که تو را طاق بخوانم یا جفت

بهر من گفت کسی قصهٔ فرهاد و مرا

نرود تا ابد از یاد ز بس شیرین گفت

چیست خاک در میخانه که هر اهل نظر

بروی از اشک روان آب زد و از مژه رفت

سخن پیر خرابات به جان می‌ارزد

لیک حرف من و زاهد همه میباشد مفت

چشم بیمار بتان دید صغیر و از غم

گشت بیمار بدانحال که در بستر خفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف حالتی عاشقانه و دلتنگی است. شاعر به زیبایی زلف معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که حال آنقدر عاشقانه و آشفته است که نمی‌داند چگونه از معشوق نام ببرد. او از آرزوی دیدن معشوق و تبسمی که در آغوش دلداده‌اش به او پیشکش شده، سخن می‌گوید. شاعر به یاد قصه فرهاد و شیرینی آن اشاره می‌کند و می‌نویسد که این داستان هرگز از یادش نمی‌رود. او می‌پرسد که آیا خاک میخانه برای اهل نظر چه ارزشی دارد و به سخن پیر خرابات ارج می‌نهد، چون آن را ارزشمندتر از حرف‌های زاهد می‌داند. در پایان، شاعر از غم عشق و حال بیمارگونه خود می‌گوید که به خاطر محبت معشوق به این حال دچارش شده است.