شمارهٔ ۳۸ - دف و مطرب صغیر اصفهانی
صغیر اصفهانی / مثنویات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
دف به کف مطربکی تیز هوش
داشت چنین از ره معنی خروش
کی عجب این جور و جفا تا به کی
جور به این بی سر و پا تا به کی
خلق به یک حلقه غلامی کنند
خود به بر خواجه گرامی کنند
من که به صد حلقه غلام آمدم
دایرهٔ عشرت عام آمدم
چند خورم از کف مطرب قفا
چند بر آرم گه و بیگه نوا
این سخن از سوز چو آن ساز گفت
مطرب شیرین سخنش باز گفت
نالی از این کهت ز چه بنواختم
من پی بنواختنت ساختم
نالهات آمد سبب وجد و حال
من به همین مایلم ای دف بنال
ای دل دانا مکن از ناله بس
دم مکش از ناله دمی چون جرس
همچو دف از دوست خوری گر قفا
آن ز وفا دان نه ز راه جفا
چنگوشت گر که دهد گوشمال
همچو نی از بهر دل او بنال
دل که به دلدار ننالد صغیر
مشت گلش بیش مخوان دل مگیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات خود پرداخته و از نقش موسیقی و سازها در زندگی و عشق سخن میگوید. او به «دف» و «مطرب» اشاره میکند و بیان میکند که چگونه موسیقی میتواند درد و شادی را بیان کند. شاعر با استفاده از تشبیهات مختلف، میگوید که ناله کردن و بیان احساسات اهمیت دارد و نباید از آن خجالت کشید. او بر این نکته تأکید میکند که در عشق باید وفادار بود و درد و شادی را احساس کرد. در نهایت، شاعر به دوستی و وفای به دوستی اشاره میکند و از دل میخواهد که نالهاش را به خاطر عشق ببیند.