نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۵ - حکایت صغیر اصفهانی

صغیر اصفهانی / مثنویات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

داد درویشی از ره تمهید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکو کردار

قدری آتش بروی آن بگذار

بگِرفت و ببرد و باز آورد

عقد گوهر ز درج راز آورد

گفت در دوزخ آنچه گردیدم

درکات جحیم را دیدم

آتش و هیزم و ذغال نبود

اخگری بهر اشتعال نبود

هیچکس آتشی نمی‌افروخت

ز آتش خویش هر کسی می‌سوخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، یک درویش از مرید خود می‌خواهد تا مقداری آتش از دوزخ به او بیاورد. او به مریدش می‌گوید که در دوزخ هیچ آتش و هیزمی وجود ندارد و هر کس به جای آنکه آتش دیگری را افروخته و به دیگران آسیب برساند، تنها از آتش درون خود می‌سوزد. این شعر به مفهوم عذاب و درد درونی اشاره دارد که انسان‌ها خود به خود ایجاد می‌کنند.