شمارهٔ ۱۲۱ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
هر زمان دامن به خون بیگناهی تر کند
چون رسد نوبت به من اندیشه از محشر کند
سالها کردیم بر کوی تو در سر خاکها
تا که در کوی تو دیگر خاک ما بر سر کند
قوت یک آه دارد دل نمیداند کز آن
چارهٔ بیداد آن یا کینهٔ اختر کند
دست هجران تواش در بر کند صد جامه چاک
هرکه روزی خلعت وصل ترا در بر کند
پر بود چون ساغر من دایم از خون جگر
بعد مردن دگر کسی خاک مرا ساغر کند
گاهی از وارستگی حرفی برای مصلحت
با رقیبان گویم و ترسم که او باور کند
آتش غم صرصر هجرش کند با من (سحاب)
آنچه آتش با گیا صرصر به خاکستر کند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق ناشی از جدایی و درد ناشی از عشق میپردازد. شاعر با اشاره به خون بیگناهی که بر زمین ریخته شده، حسرت و اندوه خود را از فقدان معشوق بیان میکند. او به سالها انتظار و هجران اشاره میکند و بیان میدارد که حتی یک آه هم میتواند تأثیر زیادی بر دلش بگذارد. همچنین به محبوبی اشاره دارد که بعد از جدایی، دیگران میتوانند جای او را بگیرند ولی هیچکس نمیتواند درد جدایی او را احساس کند. در نهایت، شاعر بین احساساتش و زندگی روزمرهاش دچار تردید است و ترس از اینکه کسی او را باور کند، او را عذاب میدهد.