نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۴ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

کدام تیر بلا ترکش زمانه ندارد

که از تنم هدف و از دلم نشانه ندارد

مخوان در این چمن ای مرغ دل سرود محبت

چرا که گوش کسی میل این ترانه ندارد

دلش اگر چه چو سنگ است لیک قصه ی خود را

نگویمش که دلش تاب این فسانه ندارد

همین نه عمر فزاید چو آب چشمه ی حیوان

کدام خاصیت آن خاک آستانه ندارد

دلم به ورطه ی دریای عشق چیست غریقی

که میل ساحل ازین بحر بی کرانه ندارد

به تار زلف تو دلها گرفته اند ز بس جا

عجب نه گر سر زلف تو جای شانه ندارد

ز جرم دوستی خود (سحاب) کردمش آگه

چو یافتم که پی کشتنم بهانه ندارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی درد و رنجی است که زمانه بر دل انسان‌ها می‌گذارد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که هر تیر بلایی در زندگی وجود دارد و هیچ‌کس از تاثیر آن در امان نیست. او به مرغ دل خود می‌گوید که حتی عشق و محبت هم در این چمنِ غم‌انگیز، جایی ندارد و هیچ‌کس به آن گوش نمی‌دهد. دل اگرچه به سختی سنگ است، اما نمی‌تواند داستان خود را بگوید زیرا طاقت شنیدن آن را ندارد. شاعر عمر را به آب چشمه‌ای تشبیه می‌کند که در نهایت خاصیتی ندارد و به بیهودگی می‌رسد. همچنین، او در مورد عشق می‌گوید که این احساس عمیق و بی‌کرانه، انسان را از ساحل نجات دور می‌کند. و در پایان، از دلیلی برای ادامه دوستیش با معشوقش سخن می‌گوید که بهانه‌ای برای کشتن عشقش پیدا نمی‌کند.