شمارهٔ ۱۷۶ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
روی تو جان فزا لب تو دلفریب شد
وزجان من سکون وز دل هم شکیب شد
سودی که دیده، دیه براهت زاشک خویش
این بود کز غبار رهت بی نصیب شد
برخاستم که غیر هم آید برون ز بزم
یک باره وصل یار بکام رقیب شد
عشاق را ز اهل هوس فرقها بسی است
نه هر که گشت عاشق گل عندلیب شد
بی سروها در این چمن افراختند قد
لیک از هزار قد یکی جامه زیب شد
صد ره ز من گذشت و نپرسید کیست این
مسکین کسی که بر سر کویی غریب شد
نقشی نبست چون رخ او خامه ی قضا
کز آن پدید این همه نقش عجیب شد
خوش خسته ی (سحاب) کز آغاز درد مرد
فارغ ز رنج درد و دوای طبیب شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در وصف عشق و احساسات ناشی از آن است. شاعر از زیبایی و دلربایی محبوبش میگوید که جانش را فزونی میبخشد. او احساس میکند که با محبت محبوب، آرامش و سکون در دلش حاکم شده و غم دوری را تحمل نمیکند. شاعر به کنایه به افرادی اشاره میکند که به عشق میپردازند، اما عشق واقعی را درک نمیکنند. او همچنین به تنهایی و بیپناهی خود در کنار کوی محبوب اشاره میکند و از ناپایداری و غیرقابل پیشبینی بودن عشق سخن میگوید. نهایتاً، شاعر به غم و اندوه عشق اشاره کرده و در عین حال از قدرت و زیبایی آن نیز سخن میگوید.