شمارهٔ ۱۹۹ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو پرده بر فتد از روی مهر آسایش
سزد که مهر در افتد چو سایه در پایش
چه گونه دست تواند بدامن تو رساند
کسی که بر سر کویت نمیرسد پایش
نماید ار بت عذرا عذار من عارض
برد ز خاطر وامق عذار عذرایش
بود به چشم زلیخا چه جلوه یوسف را
کند چو یوسف من جلوه روی زیبایش
امیدواری درمان چگونه دردی راست
که ناامید ز درمان بود مسیحایش
کسی که با تو شکیبائیش نبود چه سان
شکیب بیتو کند جان نا شکیبایش؟
سزد که سرو و صنوبر سرافکنند به پیش
بسان بید موله ز شرم بالایش
نشد ز راه ترحم غمین ز قتل (سحاب)
غمین بود که روا گشته یک تمنایش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد و رنجی است که از جدایی و دوری محبوب ناشی میشود. شاعر بیان میکند که در زمانی که پرده از روی مهر و محبت کنار میرود، انتظار میرود که عشق هم در سایه محبوب قرار بگیرد. او به زحمات عاشقانی اشاره میکند که به محبوب خود نمیرسند و به زیبایی معشوقشان مینگرند، و نشان میدهد که این عشق گاهی با ناامیدی و درد همراه است. شاعر همچنین به صبر و شکیبایی در عشق میپردازد و این که گاهی ممکن است عشق بدون پاسخ باقی بماند. در نهایت، او به احساس غم و فراق اشاره میکند که مانند بارانی است که بدون رحم و ترحم بر دل عاشق میبارد.