شمارهٔ ۲۲۲ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
هر عهد به هر کسی که بستم
در عهد تو بی وفا شکستم
دلگیر به پرسش من آمد
پنداشت که من هنوز هستم
شادم که گرت چنین بود عهد
هر لحظه بدست تست دستم
جامی زد و با من آنچه خواهد
گوید به بهانه ای که مستم
افزود به حسرتم چو مردم
پنداشتم از غم تو رستم
نومیدی محرمان چو دیدم
پیوند امید ازو گسستم
ز آن روی (سحاب) سر بلندم
کاندر قدمش چو سایه پستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد تجربه عواطف و ناملایمات در روابط عاشقانه است. شاعر از خیانت و بیوفایی در عهد و پیمانهایی که بسته سخن میگوید و احساس دلزدگی و ناامیدیاش را در مقابل محبوب بیان میکند. او همچنین به خوشحالی ناشی از عهد محبوب اشاره میکند و از این که بیشتر از آنچه که انتظار داشته، دچار حسرت و غم شده، سخن میگوید. در نهایت، او به محبوب خود احترام میگذارد و از مقام و جایگاه او میگوید، در حالی که خود را مانند سایهای در کنارش تصور میکند.