نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۱ سحاب اصفهانی

سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

کاش اکنون که به کوی تو بود منزل من

بود بر پای من این بند که دارد دل من

از پی رنجش ساعد به شهیدان ستم

دعوی آن است که در حشر کند قاتل من

در برم دل تپد از شوق خدنگت همه عمر

مگر آن روز که در خاک طپد بسمل من

در جهان شاید اگر نیست غمی زانکه به دهر

هر غمی بود سرشتند به آب و گل من

هست محرومی من باعث نومیدی غیر

به که از وصل تو حاصل نشود مشکل من

جان از آن مانده به تن تا که شود برخی او

گر قبولش فتد این تحفه ی ناقابل من

ریخت خونم به یکی زخم و مرا کشت (سحاب)

لیکن از آرزوی زخم دگر قاتل من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر عاشقانه‌ای است که به عشق و جدایی و همچنین رنج‌هایی که از دوری محبوب می‌کشد، می‌پردازد. شاعر آرزو می‌کند که ای کاش در کنار محبوبش باشد و از بند دل که گرفتار رنج است، رهایی یابد. او به تلخی اشاره می‌کند که قاتلش در روز قیامت به او دروغ می‌گوید و در عین حال از شوق و عشقش به محبوبش سخن می‌گوید که تا پایان عمر در دلش می‌تپد. شاعر به فراق و محرومیتش اشاره می‌کند و می‌گوید که تلاش‌هایش برای رسیدن به وصال محبوب، بی‌نتیجه بوده است. او در پایان به زخم‌های روحی و روانی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که با وجود زخم‌هایی که خورده، همچنان آرزوی وصال محبوب را دارد.