شمارهٔ ۳۰۷ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
خضر آب زندگی خواست من وصل یار جانی
کاین عیش جاودان به زآن عمر جاودانی
در لعل یار پیداست پیوسته بی کم و کاست
اسکندر آنچه میخواست از آب زندگانی
تا نه زرنگ زردم آگه شوی ز دردم
از خون دیده کردم رنگ خود ارغوانی
گفتا: چو دادم آن را از بهر بوسه جان را
کس گنج رایگان را داده است رایگانی
گرچه ز جور جانان شادند خسته جانان
اما به ناتوانان رحم آر تا توانی
وصلش چو نیست تقدیر بیحاصلست تدبیر
یابد چه گونه تغییر تقدیر آسمانی
آن لب چو لعل نابست درج در خوشابست
چون دیده ی (سحاب) است دایم به در فشانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از معشوق و عشق صحبت میکند و به longing (دلتنگی) برای وصل یار اشاره دارد. او به جستجوی آب زندگی و جاودانگی عشق میپردازد و تأکید میکند که زیبایی و عشق واقعی هیچ گاه دچار کم و کاست نمیشود. شاعر از درد و رنج خود سخن میگوید و به دیگران توصیه میکند که به ناتوانان رحم کنند. او همچنین میگوید که تدبیر و تلاش برای تغییر سرنوشت بیهوده است و تنها عشق واقعی میتواند زندگی را دگرگون کند. در انتها، زیبایی معشوق را با لعل و خوشاب مقایسه میکند و از تداوم اشک و عشق سخن میگوید.