شمارهٔ ۴۵ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گویند که در شرع نبی باده حرام است
در کیش من آن باده که بی دوست به جام است
کس روز وصال تو نداند که کدام است
کآن روز همان صبح نگشتهست که شام است
در بزم تمام است غم ار یار نماند
ور ماند و بیگانه رود عیش تمام است
تا مرغ دل آزاد نگردید ندانست
کآرامی اگر هست در آن گوشه دام است
آن چشم که چون آهوی وحشی رمد از من
ای غیر ندانم به چه افسون به تو رام است؟
در طرهٔ خود شیفتهتر از همه دلها
داند که دلی هست و نداند که کدام است؟!
از رحمت خاصش به من ای شیخ سخن گوی
افسانهٔ دوزخ پی تهدید عوام است
نه طاقت سنگ ستمت دارم ازین بیش
نه قوّت پرواز از آن گوشهٔ بام است
گفتم که دلش ز آرزوی وصل تو بگداخت
گفتا ز چه پس فکر (سحاب) این همه خام است؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوع عشق و وصال میپردازد و به تضادهای موجود در این زمینه اشاره میکند. او از حرام بودن شراب در دین صحبت میکند، اما در کیش خود، شرابی که بدون وجود محبوب در جام باشد را بیمعنی میداند. شاعر تأکید میکند که هیچ کس نمیتواند لحظه وصال را پیشبینی کند و این وصال در واقع همان صبحی است که هنوز فرا نرسیده است. شاعر بیان میکند که اگر یار در کنار نباشد، حتی جشن و شادمانی هم بیمعنا است. او به دلتنگی و آزادی روح نیز اشاره میکند و میگوید تا زمانی که دل از قید و بند آزاد نشود، آرامش را نخواهد یافت. در ادامه، شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره کرده و به قدرت سحرآمیز او تأکید میکند. همچنین، او به شک و تردیدهایی که در مورد عشق دارد، و تأثیر آن بر دل و احساساتش میپردازد. شاعر در نهایت به این نکته اشاره میکند که هیچ توانایی برای تحمل سختیها و دردهای جدایی ندارد و سؤالاتی درباره دلش و آرزوی وصال میپرسد. این شعر در نهایت به حسرت و آرزوی رسیدن به محبوب میپردازد.