شمارهٔ ۴۶ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا به کی باشد به بزم غیر یا در کوی دوست؟
دوست در پهلوی غیر و غیر در پهلوی دوست؟
تا که پیغامی برد از دوست سوی دوستان
زآنکه کس جز دشمن ما ره ندارد سوی دوست
دل ز خوی دوست نالد نی ز خوی آسمان
کهآسمان این دشمنی آموختهست از خوی دوست
چون بر او کردم نظر برداشت چشم از روی غیر
دوست شرم از روی دشمن کرد من از روی دوست
قمری است و سرو ما و قامت موزون یار
عندلیب است و گل و ما و رخ نیکوی دوست
آنکه خوانندش هلال و بدر، میدانی که چیست؟
بدر روی دلستان است و هلال ابروی دوست
بر سر کویش از آن باد صبا را ره نداد
تا به من دیگر ز کوی دوست نارد بوی دوست
دل بهجان آمد (سحاب) و جان مرا بر لب رسید
بیرخ جانبخش دلبر بیقد دلجوی دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تمایل و longing شاعر به دوست و عشق اشاره دارد. شاعر از بزم و محفلهای دیگر خسته است و تنها در جستجوی دوست است. او میگوید که هیچکس جز دشمن او را به دوست نمیرساند و دلش تنها برای دوست تنگ میشود. شاعر میبیند که چهرهی غیر، او را از دوست دور کرده و او در این میان تنها شرمندهی عشق خود است. او ویژگیهای زیبایی را که با دوست مرتبط است، وصف میکند و احساساتی از قبیل غم و longing را نسبت به دوست ابراز میکند. نهایتاً، شاعر به یاس و ناامیدی خود اشاره میکند که بدون وجود دوست، زندگیاش بیمعناست.