شمارهٔ ۵ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد بی تابی روز وصل یار آمد مرا
چون به گوش افغان بلبل در بهار آمد مرا
جان و دل بی تاب زلفی تابدار آمد مرا
بی قراری آفت صبر و قرار آمد مرا
کار تا مشکل نشد در عشق مرگ آسان نشد
عقدههای کار من آخر به کار آمد مرا
یاد عیش روزگار وصل پاداشش چه بود؟
آنچه بر سر از جفای روزگار آمد مرا
رفت و دل برد از من و اکنون غمش ریزد ز چشم
قطرههای خون که از دل یادگار آمد مرا
با تو تا روز شمار افغان که نتوانم شمرد
غصههای دل که بیرون از شمار آمد مرا
بر سرت گفتا که آیم امشب و بر سر (سحاب)
آنچه از هجران نیامد زانتظار آمد مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد روز وصال معشوقش میافتد و احساسات و بیتابیاش را بیان میکند. او از بیقراری و درد ناشی از دوری میگوید و اینکه عشقش با وجود مشکلاتی که داشت، آسان نبوده است. همچنین از یادآوری لحظات خوش آن روزها و حال و روز سختی که بعد از جدایی trải کرده، میگوید. غم و اندوهش را توصیف میکند و بر این نکته تأکید دارد که یادگاری از عشق و درد دلش، همیشه با اوست. در نهایت، او به انتظار دیدار معشوق و تأثیر جدایی بر روحش اشاره میکند.