شمارهٔ ۴ سحاب اصفهانی
سحاب اصفهانی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به سینه تیرنگاهت همان کند که کند
به روز رزم سنان خدیو عرش جناب
خدیو عهد محمد حسین خان که مدام
به طوع اوست قلوب و به طوق اوست رقاب
سپهر خنگی رستم دلی که رخشش را
زآفتاب سزد زین و از هلال رکاب
به دور او که شود گرگ پاسبان غزال
به عهد او که بود صعوه همنشین عقاب
نخورده روی کسی سیلیئی به غیر از دف
ندیده گوش کسی مالشی به غیر رباب
کسی به کشور آباد او خراب ندید
به غیر جغد که از این غمش دلی است خراب
اگر دمند به هر دم هزار انفخه ی صور
هنوز بخت بد اندیش او بود در خواب
وجود خصم ضرور است ورنه شمشیرش
ز کله ای که دهد طعمه ی ذباب و کلاب
زهی زوصف تو یک نکته و هزار حدیث
خهی ز مدح تو یک شمه و هزار کتاب
خیام جاه تو را فرش ار چه ز اطلس چرخ
ستارگان سپهرش چو میخ های طناب
اگر زلطف تو یک رشحه بر (سحاب) چکد
هزار چشمهٔ حیوان روان شود ز سراب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ستایش از یک شخصیت بزرگ و شگفتانگیز میپردازد که به نظر میرسد نماینده یک حاکمیت مقتدر و دلیر باشد. او با ذکر صفات و ویژگیهای این شخصیت به توصیف عظمت و قدرت او میپردازد و بیان میکند که چقدر قلبها به محبت او گرایش پیدا کردهاند و همه چیز تحت سلطهاش است. همچنین شاعر به مقایسههای زیبایی از طبیعت و قهرمانان باستانی میپردازد و به خوبیهای او اشاره میکند. در نهایت، او بر این نکته تأکید دارد که وجود خصم و دشمن برای اعتبار و آزمون قدرت او ضروری است و عظمت او با وجود چالشها بیشتر نمایان میشود. بهطور کلی، شعر تحسین و ستایش از قدرت و لطف این شخصیت است.