شمارهٔ ۱۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای ز مژگانت مرا چون خوشه در دل تیرها
بر سرم چون برگ بید از غمزه ات شمشیرها
خفته در راه تو از عجز ای غزال شیرگیر
دست بر بالای یکدیگر نهاده شیرها
گرچه در راه تو عمرم صرف شد چون گردباد
دارم از ریگ بیابان بیشتر تقصیرها
صیدگاه کیست این صحرا که از زخم خدنگ
سایه پنداری پلنگ است از پی نخجیرها
فکر اسباب تعلق کردن از دیوانگی ست
موج دریای جنون ماست این زنجیرها
سایه ی تیغ است عاشق را مقام عافیت
برگ نی باشد حصاری از برای شیرها
کفر و دین را عشق صلحی داد کز اندام خود
چون زره کردند جوهر را برون شمشیرها
نیست آزادی سلیم از حلقهٔ فتراک عشق
صیدگاه اوست عالم، ما همه نخجیرها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و پیچیدگیهای عشق میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویری از طبیعت و شکار، به عجز و درماندگی خود در برابر معشوق اشاره میکند. او خود را همچون صیدی میبیند که در مسیر عشق قرار گرفته و از درد و رنج ناشی از آن رنج میبرد. عشق را به موجی جنونآمیز تشبیه میکند که موجب ایجاد زنجیرهایی برای او شده است. در نهایت، شاعر به این میرسد که عشق حتی میتواند به صلحی میان کفر و دین بینجامد و در عین حال، میفهمد که آزادی واقعی از بندهای عشق ممکن نیست و زندگی پربار او خود یک صیدگاه است.