شمارهٔ ۱۰۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه ذوق در شب وصل از نظارهٔ صبح است؟
که همچو غنچه دلم پارهپارهٔ صبح است
شب وصالی اگر روز کردهای، دانی
که آفتاب قیامت ستارهٔ صبح است
به ماهتاب وصال آنکه شب پیاله کشد
چو شمع، کوس رحیلش نقارهٔ صبح است
فسون وصل به دل ناله را دلیر کند
به شمع شوخی باد از اشارهٔ صبح است
ز بیم او نتواند سفید شد هرگز
به حیرتم که شب من چه کارهٔ صبح است
بود به ماتم ما آسمان، ولیک چه سود
چراغ را ز گریبان پارهٔ صبح است؟
گرفتم آنکه جوان هم شوی پس از پیری
چه اعتبار به عمر دوبارهٔ صبح است؟
سلیم هیکل شب شد ز هجر او، ورنه
سرشک من گهر گوشوارهٔ صبح است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق وصال و جدایی تعلق دارد. شاعر از زیبایی و شگفتیهای شب وصال میگوید، در حالی که روز و صبح را به عنوان لحظههای مملو از تجلی و امید میسازد. او به تضاد بین شب و صبح اشاره میکند و میگوید که وصال و عشق به زندگی رنگ و لطافت میبخشند، اما در عین حال جدایی و دوری نیز باعث درد و غم شده است. شاعر در نهایت به این نتیجه میرسد که حتی در پیری و غم، زیبایی و ارزش زندگی همچنان وجود دارد و اشکهای او نشاندهنده حس عمیق اوست.