شمارهٔ ۱۰۳ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بخت بد با اخترم هر شب به جنگ افتاده است
این سیاهی گویی از داغ پلنگ افتاده است
یاد این صحرا ز بازیگاه طفلان می دهد
هر کجا پا می نهد دیوانه، سنگ افتاده است
چاک های سینه ام هر یک در بتخانه ای ست
از دل من کار بر اسلام تنگ افتاده است
نغمه ای از مجلس مستان نمی گردد بلند
ناخن مطرب مگر امشب ز چنگ افتاده است؟
در شکست شیشه ی دل ها به او فرصت نداد
آتش از رشک دلش در جان سنگ افتاده است
تحفه ی دل کی به چشم آید که در بزم بتان
گل ز بی قدری چو مصحف در فرنگ افتاده است
تهمت وسعت چه می بندی برین عالم سلیم
نیست او را در وسعتی، چشم تو تنگ افتاده است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و وضعیت شاعر میپردازد که پیوسته با بدبیاری و مشکلات دست و پنجه نرم میکند. او به سیاهیای اشاره میکند که از داغی عمیق ناشی میشود و یادآور بازیهای کودکان در صحرا است. شاعر از درد و رنج درونیاش سخن میگوید و به بتخانهای که دلش در آن گرفتار شده اشاره میکند. نغمههای شاد مجلس مستان نیز خاموش است و دلش در آتش عشق میسوزد. همچنین، او از بیقدری تحفه دل سخن میگوید که در بزم عاشقان به چشم نمیآید. در پایان، شاعر به عمیق بودن جهان سلیم اشاره میکند و میگوید که تنگنظریها و اتهامها مانع درک وسعت این جهان میشود.