شمارهٔ ۱۰۶ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کسی که قسمت او غیر بینوایی نیست
گلش به دست، کم از کاسه ی گدایی نیست
بیا شکسته ی خود را درست کن اینجا
که خاک میکده کمتر ز مومیایی نیست
دراز دستی مژگان به طاق ازان ابروست
کمند طره ی مشکین به این رسایی نیست
به هر کدام نمک لطف می کنی خوب است
که داغ های دلم را ز هم جدایی نیست
توان شناخت ازان دست هر چه می آید
نشان نامه بجز کاغذ حنایی نیست
سلیم، تیرگی از شمع انجمن چه عجب
ز آفتاب مرا چشم روشنایی نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به وصف زیباییها و لحظههای سخت عاشقانهاش میپردازد. او بیان میکند که در عشق و زندگی، هر چند که دردهای بسیاری وجود دارد، اما زیباییها و لطافتهای عشق همواره در کنار آنها هست. او به معشوقهاش اشاره میکند که چهرهاش کمتر از برکات زندگی نیست و مژگانش مانند کمند زیبایی است. شاعر داغ دلش را از جدایی بیان میکند و سختیهای زندگی را با لطافتهای عشق مقایسه میکند. او در نهایت به این نتیجه میرسد که تاریکی و مشکلات نباید او را از درخشان بودن زندگی بازدارد.