نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۸ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم شکفته نگردد ز بس جهان تنگ است

چگونه گل نشود غنچه، گلستان تنگ است

به کام خود پر و بالی نمی توانم زد

چو مرغ بیضه به من زیر آسمان تنگ است

به غیر این که دوم در پی هما چه کنم

ز تیر او به تنم جای استخوان تنگ است

شکوه حسن تو در دل مرا نمی گنجد

به ماهتاب تو پیراهن کتان تنگ است

جرس ز یوسف ما می کند مگر سخنی؟

که جای شکر مصری به کاروان تنگ است

سلیم، وسعت صحن چمن چه سود دهد

مرا که همچو دل غنچه آشیان تنگ است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساس تنگی و محدودیت شاعر در زندگی می‌پردازد. او از وضعیت خود ناله می‌کند و این که نمی‌تواند به خواسته‌هایش دست یابد، مثل گلی که در فضای محدود نمی‌تواند شکوفا شود. شاعر خود را مانند پرنده‌ای در قفس می‌بیند که توان پرواز ندارد. او همچنین به عشق و زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که عظمت آن زیبایی در قلب او جا نمی‌گیرد و در نتیجه احساس کمبود و تنگی را بیشتر می‌کند. نهایتاً، شاعر اعتراف می‌کند که حتی در میان زیبایی‌ها، احساس محدودیت و تنگی دل او را رها نمی‌کند.