شمارهٔ ۱۱۳ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به بوی خرقه گلم در چمن عنانگیر است
ز شوق شال سرم را هوای کشمیر است
خزان به گلشن آزادگان ندارد راه
نشاط اهل قناعت، بهار تصویر است
در آن دیار همان به که پرسشت نکنند
که مرغ نامه بر دوستان به هم، تیر است
به خان و مان نبرد ره کسی درین وادی
که آشیانه ی مرغش به شاخ نخجیر است
فریب عقل مخور، ایمن از گزند مباش
که ریشه ی نی این بیشه پنجه ی شیر است
ز جنبش سر زلف تو دل به رقص آمد
که ساز صحبت مجنون، صدای زنجیر است
هلاک زخم تو گردم که رسم جانبازی
ز کشته ی تو به طاق بلند شمشیر است
سلیم درد دل خود نمی توانم گفت
سخن چو گریه مرا پیش او گلوگیر است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق، زیبایی و دردهای ناشی از آن است. شاعر به بوی گل و شوقی که به کشمیر دارد اشاره میکند و به وضعیت آزادی و شوق زندگی قناعت میپردازد. او همچنین از خطراتی که در زندگی وجود دارد صحبت میکند و هشدار میدهد که فریب عقل را نخوریم. احساسات عمیقش را نسبت به محبوبش بیان میکند و به رقص دل و زخمهای ناشی از عشق اشاره دارد. در نهایت، شاعری با دلی صداقت، از عدم توانایی در بیان دردهایش و محدودیتهایی که احساس میکند سخن میگوید.