شمارهٔ ۱۲۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست
خار خار آرزو ما را درین ره خار پاست
زینت آشفتگان باشد پریشانی چو زلف
این تهیدستی برای دست ما رنگ حناست
از پریشانگردی او خاطر من جمع نیست
با من است، اما نمی دانم دل او در کجاست
در جهاد آرزو، آزاد مردان را بس است
ترکش تیری که بر پهلو ز نقش بوریاست
راحت مردان، هم از سرپنجه ی مردانگی ست
شیر را در وقت خفتن دست و بازو متکاست
جز خم می، می کند هر کس خم دیگر به خاک
گر چو قارون، زنده در خاکش کند دوران، رواست
کشتن خود خواستم هر جا که تیغی شد بلند
بهر طوفان ماندگان، هر موج محراب دعاست
کم مباد از دیدهٔ من خاک راه او سلیم
آنچه هرگز درنمیآید به چشمم، توتیاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره علاقه و دلتنگی شاعر برای محبوبش است. شاعر میگوید که میتواند به نزد او برود، اما حسرتی بزرگ در دلش وجود دارد. آرزوهای او مانند خارهای سر راهش، آزاردهندهاند. او به مشکلات و تهیدستی خود اشاره میکند و نگران وضع محبوبش است که نمیداند دلش در کجاست. شاعر بر این باور است که مردان آزاد باید در جهاد آرزوهای خود سعی کنند. او به تنگناهایی که در زندگی وجود دارند اشاره میکند و در عین حال، حسرتی بر آنچه از دست رفته نیز دارد، و در پایان با اشاره به خاک راه محبوبش، ابراز میکند که در یاد او همواره خواهد ماند.