شمارهٔ ۱۲۵ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درین بساط که نقشی به مدعا ننشست
کسی به پیش نیامد که بر قفا ننشست
کدام تخت نشین یک سبق ز عشق تو خواند
که همچو طفل دبستان به بوریا ننشست
ازان چو شعله درین ره به خاروخس غلتم
که خارخار دل من ز خار پا ننشست
به رنگ و بوی مقید مشو چو لاله و گل
به راه سیل، کسی پای در حنا ننشست
به گوشه ای بنشین و ز نفس ایمن شو
ز سگ خلاص نگردید تا گدا ننشست
به راه شوق چو برخاستی، دگر منشین
نشد به خاک برابر، غبار تا ننشست
به دل هزار تمنا ز وصل او داریم
کسی به راه بتان در ره خدا ننشست
کدام روز مرا سایه ای به سر انداخت
که همچو تیغ به فرقم پر هما ننشست
شکسته پایی ازو در طریق عشق آموز
به راه شوق کسی همچو نقش پا ننشست
فضای هند ز بس تنگ عرصه بود سلیم
نشست نقش من، اما به مدعا ننشست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تب و تاب عشق و آرزوهای انسانی پرداخته و به بهانههای مختلف، ناکامیها و سختیهای عشق را توصیف میکند. او از نرسیدن به مطلوب و نبود کسی که در مسیری خاص بجنگد و پایدار بماند، سخن میگوید. شاعر به احساساتی چون هوس و تلاش برای رسیدن به معشوق اشاره میکند، اما از موانع و دشواریهای موجود در این مسیر مینالد. او همچنین به تنگی فضا و شکستها در عشق اشاره میکند و در نهایت این نکته را یادآور میشود که به رغم تلاشها و آرزوها، نتیجهای رضایتبخش حاصل نشده است.