شمارهٔ ۱۳ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به راه عشق خطر نیست بینوایان را
گل است هر سر خاری برهنه پایان را
به چشم خلق نیایند، کز کلاه نمد
بود کلاه سلیمان به سر گدایان را
چه شد که خاک در دوست مومیایی شد
ز چاره نیست نصیبی شکسته پایان را
خدا به باطن روشندلان سری دارد
گزیر نیست ز آیینه خودنمایان را
صدای سرو چمن گوش کن ز جنبش باد
اگر به جلوه ندیدی قصب قبایان را
چه فرق از وطن و غربت این چنین کز من
غم تو ساخته بیگانه آشنایان را
مشو سلیم طرف با جهان عربده جوی
جواب حرف، خموشی ست ناسزایان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از شاعری است که به موضوع عشق و درد و رنج انسانها میپردازد. او میگوید در راه عشق هیچ خطری برای بینوایان وجود ندارد و هر سرخی از گل، نشاندهنده زیبایی است. در اینجا اشاره شده که مردم نمیتوانند ارزش دوستان واقعی را ببینند و این که بعضی از نصیبها به خاطر وضعیت ناامیدکنندهمان شکسته شده است. خداوند با درک و بصیرت، ناظر بر دلهای روشندلان است، در حالی که کسانی که به ظاهر اهمیت میدهند، نمیتوانند از خودشان فرار کنند. شاعر به زندگی و دردهای جدایی و غمهای آشنا میپردازد و در نهایت به خواننده توصیه میکند که در مواجهه با جامعه و نظرات منفی، آرامش و سکوت اختیار کند.