نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۰ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می‌شناسم چشم او را، طرفه مست کافری‌ست

دیده‌ام مژگان شوخش را، عجب تیرآوری‌ست

قوت بازوی غم را بین کزو عاجز شده‌ست

می که هر برگی ز تاکش پنجهٔ زورآوری‌ست

از تهیدستی به مقصد ره نیابد ناله‌ام

نخل چون بی‌برگ شد، هر شاخ تیر بی‌پری‌ست

از پریشانی چه پروا آن سعادت‌پیشه را

کز هنرمندی هر انگشتش به کف شاخ زری‌ست

یک سر مو حق نداری در وجود خود سلیم

هرچه از اسباب هستی داری، آن از دیگری‌ست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جذابیت محبوبی است که شاعر را مجذوب خود کرده است. شاعر به توصیف چشم‌های زیبا و مژگان دلربای او می‌پردازد و از احساس ناتوانی‌اش در برابر غم‌های زندگی می‌گوید. او به بی‌برگی درخت نخل و ناتوانی در رسیدن به مقصد اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که زندگی بدون هنر و مهارت چه خالی و بی‌پری است. در پایان، شاعر به این نتیجه می‌رسد که خود هیچ‌گونه استقلالی ندارد و هر چیزی که دارد، از دیگری است.