شمارهٔ ۱۵۲ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
هنوزم از هوس عشق، خارخاری هست
به سینه ام ز دل تنگ، غنچه واری هست
جهان همیشه مرا رهگذار معشوق است
ز بس که در پی هر گامم انتظاری هست
چه غم ز فتنه ی خیل سکندر و داراست
به کوچه ای که درو طفل نی سواری هست
عبث به تربت فرهاد نگذرد شیرین
گمان من، که به آن خسته باز کاری هست
به دست، خاتم جم داشتن گرانجانی ست
مرا که چون لب خاموش مهرداری هست
چه منت این همه ای آسمان به من داری
مرا به غیر تو هم آفریدگاری هست
سلیم از دل من داستان وصل مپرس
که نخل موم چه داند که نوبهاری هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از احساسات عمیق و yearning شاعر درباره عشق و معشوق سخن میگوید. شاعر هنوز حس و هوس عشق را در دل دارد و در پی معشوق است. او به دنیا و مشکلاتش اشاره میکند و میگوید که همواره در انتظار لحظهای برای وصال است. اشاره به داستانهای معروف عاشقانه چون فرهاد و شیرین نشاندهنده ادامهدار بودن این حسرتهاست. در نهایت، شاعر بیان میکند که خداوند تنها به خاطر عشقش او را آفریده و این ارتباط روحی عمیق یک راز است که تنها او میداند.