نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۵ سلیم تهرانی

سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

میان عافیت و روزگار ما جنگ است

مدار شیشهٔ ما همچو آب بر سنگ است

ز رازداری ما جمع دار خاطر را

ز گوش تا به لب ما هزار فرسنگ است

غبار، آینه ام را حصار عافیت است

غلاف خنجر ما همچو سوسن از زنگ است

به غمزه کرده چنین جای در دلم، چه عجب

اگر چو تیغ، صلاحش همیشه در جنگ است

به بوستان محبت سلیم مرغ دلم

ز شوق طرهٔ او طایر شباهنگ است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تضاد بین آرامش و دشواری‌های زندگی اشاره می‌کند. او می‌گوید که زندگی ما همواره در جنگ است و در عافیت قرار نداریم. احساسات و رازهای درونی ما مانند فاصله‌ای طولانی از گوش تا لب است و ما در ظاهر، همچون آینه‌ای غبارآلود داریم. هنگامی که عشق و محبت در دل ما می‌جوشد، احساس می‌کنیم که این عشق مانند تیغی است که در جنگ است. شاعر همچنین به شوق و محبت در بوستان عشق اشاره می‌کند و مرغ دلش را به زیبایی سیمای محبوب توصیف می‌کند. این شعر در نهایت حکایت از عشق و کشمکش‌های درونی انسان دارد.