شمارهٔ ۱۵۹ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه در کلاه نمد راحتی، نه در تاج است
که پادشاه و گدا، هر که هست، محتاج است
همه ز کاسه ی سر خیزدم جنون، آری
حباب، بیضه ی مرغابیان امواج است
ز جان به رغبت خود می توان گذشت، ولی
عطا به زور چو خواهند از کسی، باج است
اگر به میکده منصور بگذرد، داند
که هر که هست درو چند مرده حلاج است
ببین به کینه ی افلاک و رحم کن به سلیم
که تیر هفت کماندار را یک آماج است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر واقعیتهای زندگی و نیازهای انسانهاست. نویسنده اشاره میکند که در دنیا هیچکس از نیاز و وابستگی مصون نیست، نه پادشاه و نه گدا. همچنین به جنون و بیثباتی زندگی اشاره میکند و به این نکته میپردازد که انسانها میتوانند با انتخاب خود از جان گذشته و در مسیر خود حرکت کنند، ولی اگر درخواستی به زور از کسی شود، آن وقت حرف از رشوه و باج به میان میآید. شاعر همچنین به میکده و فلسفه زندگی اشاره میکند و از همه میخواهد که به یکدیگر رحم کنند، زیرا در نهایت همه ما در معرض خطر و آسیبپذیری هستیم.