شمارهٔ ۱۶۰ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
رسید موسم پیری و وقت عجز و نیاز است
چو شمع صبح، وجودم تمام سوز و گداز است
سرم گرفته به دل الفت از خمیدن قامت
به سجده گاه صراحی، پیاله مهر نماز است
ز طول عمر نیابد کسی ز مرگ رهایی
چه سود مرغ گرفتار را که رشته دراز است
ز توبه کردن من، می کشان دیر مغان را
نه رغبت می گلگون، نه ذوق نغمهٔ ساز است
دل پیاله پر از ناله همچو سینهٔ کبک است
دهان هر بط می بسته همچو دیدهٔ باز است
سلیم لایق چنگ خمیده قامتم اکنون
نوای گریه و زاری و پنج گاه نماز است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به فصل پیری و عجز خود اشاره میکند و میگوید که وجودش مانند شمعی در حال سوز و گداز است. او از خمیده شدن قامتش احساس ناامیدی میکند و به سجده و نماز توجه دارد. شاعر به این نکته میپردازد که هیچ کس از مرگ رهایی نخواهد یافت و زندگی انسان مانند پرندهای گرفتار است. او احساس میکند که توبهاش تاثیری بر مغان ندارد و دلش پر از ناله و غم است. در نهایت، شاعر به حالت روحی خود اشاره میکند که پر از گریه و زاری است و در این دوران سعی بر انجام نماز دارد.