شمارهٔ ۱۶۸ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جهان ز بی خبران چون مکان گله شده ست
غنیمت است که غم پاسبان گله شده ست
فغان ز پرورش آسمان که این قصاب
برای مصلحتی مهربان گله شده ست
فغان من ز رکاب هلال پای کشید
که از ستاره رهش در میان گله شده ست
بتان فتاده همه مست و پاسبان ساقی ست
کجاست گرگ، که یوسف شبان گله شده ست
سلیم این قدر از گرگ غم خبر دارم
که روی دشت پر از استخوان گله شده ست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالتی از غم و ناامیدی در جهان میپردازد. شاعر به بیخبری مردم اشاره میکند و میگوید که غم، خود از گلهداران و نگهبانان شده است. او به آسمان و ظلمهایی که در آن وجود دارد، اعتراض میکند و به نوعی از عدم توجه به دردها و مشکلات انسانها گلایه دارد. همچنین به تنهایی و سرگردانی یوسف، نماد معصومیت و پاکی، در میان گرگان اشاره میکند. در نهایت، شاعر به یادآوری استخوانهای پراکنده در دشت و خبر غمانگیز زندگیاش اشاره میکند.