شمارهٔ ۱۶۱ سلیم تهرانی
سلیم تهرانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی ز شوق لبت زاهدان شراب پرست
چو گل به دور رخت شبنم آفتاب پرست
چه قاتلی تو ندانم که خضر بر لب جوی
به یاد تیغ تو شد همچو سبزه آب پرست
طواف چشم بتان واجب است بر دل ما
شرابخانه بود کعبه ی شراب پرست
چنان ز مقدم قاصد خوشم به مژده ی وصل
که از ستاره ی صبح است آفتاب پرست
قدم نمی نهد از ننگ شمع در محفل
بود به کوی تو پروانه ماهتاب پرست
ز پیچ و تاب چو افتد سلیم می میرد
کسی مباد چو زلف تو پیچ و تاب پرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شوق و عشق به معشوق صحبت میکند و او را به زیباییهای طبیعت تشبیه میکند. لذت و جذابیت چهره معشوق را به شراب و گلهایی که به آفتاب علاقه دارند، تشبیه میکند. همچنین، شاعر در مورد اثرات عمیق عشق بر دل و جان میگوید و با تعابیر زیبا از شوق و خواست خود به معشوق میگوید، به طوری که همه چیز در اطرافش به عشق و شوق او وابسته است. در نهایت، زیبایی و جذابیت معشوق را به پیچ و تاب زلف او تشبیه میکند و اینکه هیچکس نمیتواند با آن هماهنگ شود.